
لبخند تو را چند صباحیست ندیدم یک بار دگر خانه ات آباد بگو سیب
بگذشته و آینده دریغ و هوس است عمری که شنیده ای همین یک نفس است
مرو راهی که پایت را ببندند مکن کاری که هوشیاران بخندند
دلم پر آتش و چشمم پر آب شد هر دو خانه وقف تو کردم خراب شد هر دو
قاصد ادای نامه تواند نه عرض شوق حیف از زبان که بال کبوتر نمی شود

ادامه مطلب |